تبليغاتX
صدای پای اب
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود...

پسر حلقه اش را در آورد و روی پیشخوان گذاشت ، دختر نیم نگاهی به او کرد

و سرش را

 پائین انداخت ، پیر مرد طلافروش حلقه را روی ترازوی کوچکش انداخت ، نیم

 نگاهی به هر

 دوی آنان کرد ، حلقه را از روی ترازو برداشت و مشغول محاسبه قیمت شد ، پسر

 رویش را

 به سمت دختر برگرداند و با اشاره سر چیزی به او گفت ، شاید فقط آن دختر

میفهمید معنی

 این اشاره چیست ، او هم حلقه اش را درآورد و روی پیشخوان گذاشت ، پیرمرد

 اینبار نگاهی

 تعجب آمیز به هر دوی آنان کرد و حلقه دختر را هم برداشت ، در حالی که مشغول

محاسبه

 قیمت حلقه ها بود ، از بالای عینگ بزرگش آندو را ورانداز میکرد ، دختر سرش

 را پائین

 انداخته بود و پسر به نقطه نامعلومی خیره شده بود ، هیچکدام چیزی نمیگفتند

انگار هر دو در

 دنیای دیگری سیر میکردند ، پیرمرد ترجیح داد چیزی نگوید ، دسته اسکناسی را

از زیر

 پیشخوان در آورد و مشغول شمارش شد ، همینطور که داشت اسکناسها را

 میشمرد از شیشه

 جلوی پیشخوان چشمش به دستان آندو افتاد ، آنچنان دستان یکدیگر را میفشردند

که انگار

 میترسیدند باد بیاید و دیگری را با خود ببرد ، پیرمرد دسته اسکناس را روی

 پیشخوان

گذاشت و گفت : آقا راضی باشین .پسر دسته اسکناس را برداشت و شروع به

 شمردن کرد ،

 هنوز چند تای آن را نشمرده بود که دسته اسکناس را داخل جیبش گذاشت و از

 پیرمرد تشکر

 کرد ، نگاهی به دختر کرد و هر دو به طرف درب مغازه رفتند ، پسر مانند عقابی

که بال

 میگشاید تا فرزندانش را از باد و طوفان در امان دارد ، دستش را به دور شانه

دختر انداخت ،

 نگاه معنی داری به او کرد و آهسته او را به خود فشرد ، دختر دستمالی از جیبش

در آورد و

 بطرف صورتش برد وهر دو از مغازه خارج شدند .پیرمرد طلافروش با ناباوری

 این صحنه را

 تماشا میکرد ، در تمام سالیان دور و دراز زندگیش بسیار دیده بود جوانانی را که

با دنیائی امید

 و آرزو برای خرید حلقه نامزدی میامدند و با چه ذوق و شوقی بعد ازخرید حلقه از

او تشکر

 میکردند و دست در دست هم ، لبخند زنان از آن مغازه خارج میشدند و میرفتند

تا نوبت دیگری

 برسد . بسیار هم دیده بود کسانی را که حلقه هایشان را برای فروش میاوردند و

 آنرا مانند

 موجود مزاحمی روی پیشخوان میاندازند تا از شرش خلاص شوند اما هرگز ندیده

 بود اینچنین

 عاشقانه به سراغش بیایند و وقتی حلقه هایشان را بر روی پیشخوان میگذارند ،

 بغض

 گلویشان را بفشارد .پیرمرد دلش طاقت نیاورد ، حلقه ها را برداشت و به شتاب از

 مغازه خارج

 شد ، چند قدم آنطرفتر دختر و پسر را دید که آهسته و بدون هیچ شتابی ، انگار

 سنگینترین

 وزنه های دنیا را به پاهایشان بسته اند ، به طرف انتهای خیابان میروند ،

بدنبالشان دوید

و دستش را بر روی شانه پسرگذاشت ، پسر بسوی پیرمرد برگشت و گفت : بله

 بفرمائید ،

پیرمرد با لحنی آرام و دلنشین گفت : پسرم حلقه را که نمیفروشند و سپس حلقه ها را که در

 دستان پر چین و چروکش بود

بسوی او دراز کرد و گفت : این حلقه بهترین یادگار شماست ،

 پولش هم پیش شما بماند ، هر وقت داشتید بدهید ، اصلا" این شیرینی عروسیتان .

پسر نگاهی به دختر کرد و با صدای بغض آلودی به پیرمرد گفت : اگر میذاشتن عروسی کنیم ،

 حلقه هامون رو نمیفروختیم .

دختر دیگر طاقت نیاورد ، بغض امانش را بریده بود ، بازوی پسر را گرفت و با فشار محکمی

 بطرف خود کشید و گفت : بیا بریم عزیزم .

پیرمرد هاج و واج کنار خیابان ایستاده بود و دور شدن آن دو نفر را نگاه میکرد ، دستمال

کوچکی را از جبیش درآورد ، عینکش را برداشت و آهسته قطره اشکی را که از گوشه چشمش

 سرازیر شده بود پاک کرد . . . . . ..........

+ نوشته شده در  جمعه 3 خرداد1387ساعت 5:39  توسط سارا | 

فرق حمام کردن خانمها و آقایون

يك دختر در ساعت 4 بعد از ظهر حمام

۱ـ لباساشو رو درمياره٬ رنگ روشن ها روتو يك سبد و تيره ها رو تو يكي ديگه ميگذاره

۲ـ در حموم رو از تو قفل ميكنه٬ جلوي آيينه مي ايسته٬ شكمش رو كه تمام مدت داده بود تو٬ ميده بيرون و شروع ميكنه به غر غر و ايراد گرفتن از نقطه نقطه بدنش

۳ـ در كمد رو باز ميكنه انواع شامپو وصابون معطر مخصوص پوست صورت٬مو٬ بدن٬كف پا و ... رو بيرون مياره و مي چينه رو لبه وان

۴ـ موهاش رو با شامپوي نارگيلي تقويت كننده٬ پرپشت كننده٬ براق كننده و... ميشوره و هفده دقيقه ماساژ ميده

۵ـ يكبار ديگه با همون شامپو موهاشو ميشوره

۶ـ نرم كننده معطر پرتقالي رو به موهاش ميماله تا ۶۰ ميشماره

۷ـ سي و پنج دقيقه زير دوش مي مونه.خوب آخه بايد خيالش راحت بشه كه

تمام مواد شيميايي از موهاش پاك شده. وگرنه بعد از حموم موها وز ميكنه

۸ـ خمير ريش داداشي رو كش ميره و شيش كيلو خالي ميكنه رو ساق پا و دست

و پشت لب. بعد يه تيغ بر ميداره و يا علي..... آي

۹ـ موهاش رو حسابي مي چلونه٬ حوله رو مثل عمامه مي پيچه دور سرش. تو.

آيينه خودشو ورانداز ميكنه از اينكه در اثر كشش حوله چشم و ابروش كشيده

شده٬ احساس خوشگلي مي كنه و يه ماچ گنده واسه عكس خودش تو آيينه ميفرسته

۱۰ـ خوشحاليش زياد دوام نمياره. چون يه جوش سرسياه بي اجازه نوك دماغش سبز شده

۱۱ـ تمام نقاط بدنش رو معاينه ميكنه و با ناخن گیر و موچين ميره به جنگ جوشها و موهاي زائد بي تربيت

۱۲ـ حوله ش رو مي پوشه و ميره به اتاقش.تمام بدنش رو با لوسيون چرب

ميكنه

۱۳ـ چهل بار لباس مي پوشه و در مياره تا انتخاب كنه

۱۴ـ ۴۸ دقيقه پشت ميز توالت مي شينه و آرايش ميكنه

ساعت ۸ شب

***

يك پسر در ساعت ۴ بعد از ظهر

۱ـ همون طور كه رو تخت نشسته ٬ لباساشو ميكنه. هر كدوم رو پرت ميكنه يه گوشه اتاق

۲ـ نيم وجب حوله رو ميگيره دور باسنش و ميره به سمت حموم

۳ـ مي ايسته جلوي آيينه. شكمش رو ميده تو. بازو ميگيره. فيگور چپ٬ فيگور راست٬ نيم ساعت قربون صدقه خودش ميره٬ (اين قدوبالا رو ببين چه كرده

.لاي لاي لالاي لاي)مامان جونش هم از تو آشپزخونه تاييد ميكنه

۴ـ زير بغلش رو بو ميكنه و رنگ چهره ش برميگرده. سبز٬ آبي٬ بنفش

۵ـ در كمد شامپو ها رو باز نميكنه چون اصلا توش چيزي نداره

۶ـ با قالب صابون سبزش زير بغلهاشو كف مالي ميكنه. يه عالمه مو مي چسبه به صابون

۷ـ با همون صابون صورت و مو و بدنش رو هم ميشوره

۸ـ نرم كننده مو؟؟؟ برو بابا

۹ـ زير دوش میـ**زه و به خاطر اكو شدن صداش تو حموم ٬كر كر ميخنده

۱۰ـ دو دقيقه بعد دوباره ميزنه زير خنده آخه اين دفعه بوش رسيده به دماغش

12- از زير دوش مياد بيرون و يكهو میبينه يادش رفته بوده در حموم رو ببنده.

و همه فرش و كف خونه خيس شده.( بيخيال...مامان خشك ميكنه

۱۳ـ حوله فسقليش رو مي پيچه دور باسنش وهمون طور خيس خيس ميره تو اتاق

۱۴ـ حوله خيس رو پرت ميكنه رو تخت و 2 دقيقه اي لباس مي پوشه

ساعت ۴:۱۵ بعد از ظهر

.

.

+ نوشته شده در  جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 21:37  توسط سارا | 
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

البته چه سلامی .....  اصنشم دوستون ندالم....

میخواستم ببینم چند نفر دلشون بلام تنگ میشه....اما هیشکی دلش واسم تنگ نشد

هیشکی دوسم نداله....

اما چرا به کوری چش بعضیا یکی یکی

 اونم فقط ..فقط و فقط فرهاد جوووووووووووووووووووووووووووووووووون بود.....

 دله همتونم بسوزه اونو بیشتل از همتون دوسش دالم....

حالا که دله همتون حسابی سوخید.......

بذارین یه کتابیو بهتون معلفی کنم که با خوندنش کلی ذوقیده میشین.....

یه چیزیم بگم ها اگه نخونینش نصف عملتون رفته هوا...

من کلی باهاش زندگی کردم...

بعدشم حالا که تصمیم قطعی گرفتین بخونین از کتاب اولش شولوع کنین...

راستی...

اسمشم ((آواز درنا))هستش.....

نویسندشم فرهاد خان هستن....که برای مراجعه به ایشون و کتابشون

اهم ....اهم (بشین بچه... ساکت باش ....دهه بچه که انقد شلوغ نمیکنه....)

اهم... ها چی داشتم میگفتم....اه انقد که اینا حرف میزنن

اها یادم اومد....برای مراجعه به این کتاب باید به این آی دی   Santana_nin@yahoo.com 

ایمیل بزنین یا برین تو این سایته  http://little-samurai.blogspot.com/

البته تو وبلاگه منم تو لینکام ادرس وبلاگش هس(در آغوشم خواهی ماند)

فهمیدین یا نفهمیدین هان؟

اگه هم که نفهمیدین دوباره بخونین ایشالا که میفهمین...

خیال کلدین که توضیح میدم ....نه

 بعدشم انقد دیر دیر بهم سر نزنین ....غصه میخولم ها...

زودتر بیاین...

دستون دالم هوارتا....>البته یکم کمتر از هوارتا<

بای....

+ نوشته شده در  شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت 20:51  توسط سارا | 

 

 

 

 

                                            

                                                

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام....!

سال نو همتون مبارک...

البته یکم دیر اومدم ببخشید....

عید امسال واسه من که محشر بود.... بهترین عیدی بود که داشتم... خیلی خوش گذشت....

شما ها چی کار کردین خوب بود؟؟؟؟

سیزده بدر چطور بود؟!

امیدوارم سال خوب و پر از موفقیت واسه هممون باشه...

.

.

.

الان دیگه باید برم...

ولی برمیگردم زیاد خودتون رو ناراحت نکنین...

 تا بعد...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 فروردین1387ساعت 6:26  توسط سارا | 
سلام عزیزان...

بلههههههههههههههههههههههههههههه 

 بلاخره نمرمو گرفتم...همون درسی که تو پست قبلی گفتم....

نه از طریق پاچه خوارییییییییی..((.چون قدیمی شده و استادا به این راحتیا دم به تله نمیدن...))

بلکه از روش های خطرناک تر ..   ..یعنی...رئیس دانشگاه و معاونت محترمشون...

دلتون حسابی سوخت....حالا بذار بقیشو بگم که بیشتر کباب شه...

البته باید بگم که...

اهم اهم.....

کلی خیلی زیاد پدرم در اومد...چون هر روز تقریبا هر روز بودم دانشگاه...

و منتظر جواب شورای نمیدونم چی چی....

تا اینکه جواب اومدو رئیس محترم و عزیز تر از جان   قبول فرمودند و یه نامه ای به استاد نوشتند کلی حال کردم و خیلی محترمانه زدن بهشون گفتن شما خیلی غلط کردی که نمره ندادی...

البته حق با ما بود ...وگرنه که به این راحتیا از اون استاد نمیشد نمره گرفت...

. ولی خب باید مراحل دانشگاهیش انجام میشدکه شد...

حالا جریانش مفصله که میذارم واس یه وقت دیگه...

خدایاااااااااااااااااااااا ممنونم...

 

اومده بودم شادیمو با شماها قسمت کنم...

چون وگرنه مترکیدم...از ذوق زیاد

بابای....

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 3 اسفند1386ساعت 9:42  توسط سارا | 
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام !!!

گوسفندارو بکشین....

من اومدم...

 

دلم واستون یه ذره شده بود ....این یه ذره که میگم یعنی یه چیزی تو ما یه های پاهای یه مورچه ...

میبینم که دوباره وقت پاچه خواری استادای عزیز شروع شد....

و منم که دیگه همه میشناسن یکی از فعالتریناشم....

 ولی خدایش این ترم نمره هام بد نشده... یه مروری بکنیم....

۱) هندسه(۱) ۱۸

۲) فیزیک۱۴.۲۵ اگه بدونین چقد سخت بود.. انقد نچ نچ نمیکنین...

خب تقصیل من چیه

۳) عناصر جزئیات(۱)  ۱۰.۰۵

۴) نقشه برداری ۱۱۲۵

۵) ریاضیات ۱۳.۷۵

۶)استاتیک(۱)  ۱۲.۰۵ * شاهکار قرنم ها.. کی فکرشو میکرد استاتیک من یعنی سارا جون

قبول بشه...باید قاب بگیرم

۷)شناخت موادو مصالح ۸

۸) تمرین های معماری ( هنوز نیومده)

۹) ساخت و ارائه(۳) ( هنوز پروژ شو تحویل ندادیم)

 دیدین دوستان حالا چقد نمره هام خوب شده....

 واقعا پدرم در اومد ... همه ی درسای این ترمم تخصصی بود هیچ درس عمومی نداشتم....

 ولی اون درسی رو که خراب کردم اگه استادش قبول نکنه بد بخت میشم...

 حالا بگذریم....

 ممنونم از دعا های همتون..

 چون میدونم  اگه دعا هاو نمازای شبونه ی شما ها نبود به هیچ عنوان همین چندتاشم قبول نمیشدم... دوستون دارم...

حالا اومدم کمک بگیرم ببینم ایجا کودومتون راه کارایه بهتری واسه پاچه خواری استادای عزیز تر از جان بلته ...

کمکم کنیییییییییییییییییییییییییییین...!!!

من خل شدم ....نگرانم نشین ... عادیه ترم بعدی که شروع بشه خوب میشم....

 شماها چطورین  خوبین؟

چه خبرا ....

 خوش میگذره؟؟؟ به همتون یه سر میزنم...

منتظرم ها....

 بابا منتظر راه کارایه پاچه خواری دیگه...

 

 نتیجه گیریه اخلاقی: مث بچه ی ادم بشین درستو بخون که اخرش منت این استادایه عقده ای  ( درست نوشتم  ؟!!!)  رو نکشی...../

تا بعد بدرود.....

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 13 بهمن1386ساعت 6:38  توسط سارا | 
این وبلاگ تا یه ماهه دیگه تعطیله

دلم واستون تنگ میشه...

اما زود بر میگردم

واسم دعا کنین...

این ترمم به خوبی تموم بشه و درسامو پاس کنم..

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 دی1386ساعت 6:14  توسط سارا | 
 

 

 

خانم حميدي براي ديدن پسرش مسعود ، به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد كه پسرش با يك هم اتاقي دختر بنام Vikki زندگي ميكند. كاري از دست خانم حميدي بر نمي آمد و از طرفي هم اتاقي مسعود هم خيلي خوشگل بود.
او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث كنجكاوي بيشتر او مي شد. مسعود كه فكر مادرش را خوانده بود گفت : " من ميدانم كه شما چه فكري مي كنيد ، اما من به شما اطمينان مي دهم كه من و Vikki فقط هم اتاقي هستيم . "
حدود يك هفته بعد ، Vikki پيش مسعود آمد و گفت : " از وقتي كه مادرت از اينجا رفته ، قندان نقره اي من گم شده ، تو فكر نمي كني كه او قندان را برداشته باشد ؟ " "خب، من شك دارم ، اما براي اطمينان به او ايميل خواهم زد
."
او در ايميل خود نوشت : مادر عزيزم، من نمي گم كه شما قندان را از خانه من برداشتيد، و در ضمن نمي گم كه شما آن را برنداشتيد . اما در هر صورت واقعيت اين است كه قندان از وقتي كه شما به تهران برگشتيد گم شده . " با عشق، مسعود

روز بعد ، مسعود يك ايميل به اين مضمون از مادرش دريافت نمود : پسر عزيزم، من نمي گم تو با Vikki رابطه داري ! ، و در ضمن نمي گم كه تو باهاش رابطه نداري . اما در هر صورت واقعيت اين است كه اگر او در تختخواب خودش مي خوابيد ، حتما تا الان قندان را پيدا كرده بود.

 

                                                                                           با عشق ، مامان

 

 

 

 

اینو از وبلاگ بهامین گرفتم....با اجازه بهامین جان....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 آذر1386ساعت 8:22  توسط سارا | 

 

***زندگی رسم خوشایندی است.

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ.

پرشی دارد اندازه عشق.

زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود..

زندگی جذبه دستی است که میچیند.

زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است.

زندگی بعد درخت است به چشم حشره

زندگی تجربه شب پره در تاریکی است.

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد

زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی میپیچد.

زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست.

خبر رفتن موشک به فضا.

لمس تنهایی ماه.

فکر بوییدن گل در کره ای دیگر.

زندگی شستن یک بشقاب است...

زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است..........***

 //.من نمیدانم که چرا میگویند: اسب حیوان نجیبی است.کبوتر زیباست.

و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست.

گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد.

چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید..../

 

*بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم...*

//من به اغاز زمین نزدیکم .!!

نبض گل ها را می گیرم.

اشنا هستم با.سرنوشت تر اب.عادت سبز درخت.

..../

روح من در جهت تازه اشیا جاری است.

روح من کم سال است.

روح من گاهی از شوق سرفه اش میگرد.

روح من بیکار است:

قطره های باران را .درز آجرها را . می شمارد.

روح من گاهی مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد.

 *واقعا این نوشته ها چی توشون هست که به انسان آامش میده...

من که شخصا وقتی شعرهای سهراب رو میخونم یه ارامش خاصی بهم دست میده...

خیلی دوسش دارم خیلی زیاد....

یه بارم خوابش رو دیدم...

کاشکی وقتش رو داشتم همه ی شعر هاش رو میذاشتم تو وبلاگم....

اما یه تیکه های از شعر صدای پای اب رو که خیلی دوست دارم رو گذاشتم...

 

چه خیالی.چه خیالی... می دانم

پرده ام بی جان است.

خوب می دانم حوض نقاشی من بی ماهی است......

تا بعد بدرود....

 

.

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 آذر1386ساعت 14:12  توسط سارا | 

دور کردن افکار منفی که کاری نداره....خیلیم راحته...

میخواستم در این مورد مطلب بنویسم اما خیلی اتفاقی تو وبلاگ گیلاسی دیدمش....

چرا ذهن منو میدزدین...چیزایی که گیلاسی نوشته بود هم اضافه کردم ..دیدم همچین بدم ننوشته........البته اینایی که خودم نوشتم تو کتاب خونده بودم

*اگه افکار منفی رو از ذهنمون دور کنیم .... و فقط به فکرای مثبت اجازه ی ورود بدیم  دقیقا اتفاقای میوفته که خودمون میخوایم و با فکر مثبتمون بوجودش اوردیم...

این کار رو کنین مطمئن باشین همون چیزی میشه که خودتون میخواین ...فقط نباید توی این

فکراتون   ...نه ..یا نمیخوام باشه...!!اخه فقط کلمه های مثبت رو قبول میکنه....مثلن..!!/ اگه بگین امروز

 نمیخوام دیر برسم...حتما دیر میرسی چون توی ذهنمون سرچ میشه میخوام دیر برسم....!!!!نتیجش

این میشه که دیر برسی.....

* ذهن ما توی محیط اطرافش فکرهای که وجود داره و جذب میکنه....حالا تو ذهنت فک کن که من امروز

خسته ام !!! دقیقا تو همون لحظه ذهنت در حال سرچه و این کلمه رو تو هوا سرچ میکنه و تو در حالی

 که کله صب بلند شدی حس خستگی میکنی چون شصت تا من خسته ام دیگه تو هوا بوده و تو همه

رو گرفتی !  بارز ترین مثالش. دیدی یه بخشی از یک اهنگ حالا هر چقدر...  یک بار میاد تو ذهنت و تو

بهش فک میکنی و نیمی از روزت نا خدا اگاه هی تکرارش میکنی ! دقیقا برای اینکه که تا با فکر کردن به

اون هی داری سرچش میکنی و هی داره برات میاد از اطرافت و همینطوری بیشتر و بیشتر میشه ..

 تا زمانی که به طور مطلق ذهنت در گیر مسئله دیگه بشه ... برا این میگن هی نشین به چیزای منفی فک نکن....

****پس دیگه به چیزایی منفی فکر نکنیم.و فکرامون رو مثبت کنیم....و حتی نذاریم فکرمون به سمت

 منفی بره.........چون اگه همه ی ما ها ذهنمون مثبت باشه  دیگه اطراف ذهنمون چیزی به عنوان منفی وجود نداره ../

تا بعد....

+ نوشته شده در  شنبه 10 آذر1386ساعت 7:35  توسط سارا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
در دنيا جاي كافي براي همه هست بجاي اينكه جاي كسي را بگيري سعي كن جاي خودت را پيدا كني... چاپلين

نوشته های پیشین
87/03/01 - 87/03/31
87/02/01 - 87/02/31
87/01/01 - 87/01/31
86/12/01 - 86/12/29
86/11/01 - 86/11/30
86/10/01 - 86/10/30
86/09/01 - 86/09/30
86/08/01 - 86/08/30
86/07/01 - 86/07/30
پیوندها
در اغوشم خواهی ماند(فرهاد)
دختر مهتابی(اقلیما)
دترم(احد)
شب افتابی(ساحل)
جنون(موجی)
در انتهای كشتزاری گم مترسکی آتش زدم !(برهود)
به دنبال لمس لحظه های ناب(اریانا)
اهسته وحشی میشوم...(فافافا)
نگارین(شاذه)
من مرجان شوهر میخواهم.(مرجان)
طنز نوشته های یک پیر پسر
گیلاسی خانومی هستم(گیلاسی)
مربع.مستطیل عشق
مرد دوستی را کشف کرد و عشق اختراع شد..(بهامین)
خاطرات خاله قوساله(نازنین)
این همه لیلی کسی مجنون نشد(گندم)
فاحشه بازنشسته و رفقا(سپهر)
آسمان عمر من ماهت کجاست؟(باران)
(رپ ایرانی)رپ995
کیشمیش خانوم حرف ها میزند
خاطرات تیام خله
کوروش راد
فروِِِش کلیپ میکس و مونتاژ
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM